| راهنما و توجه |
| ساعت ٩:٢٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ |
|
ضمن تبریک عید نوروز
برای استفاده از مطالب جدید از نویسنده این وبلاگ به آدرس زیر مراجعه نمایید.
ovicy.blogfa.com
کلمات کلیدی:
|
|
| تست های کتاب اندیشه اسلامی 1 آیت الله جعفر سبحانی |
| ساعت ۱۱:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧ |
|
کلمات کلیدی:
|
|
| تاریخ اسلام دانشگاه آزاد اسلامی قزوین |
| ساعت ٢:٤٢ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢ |
|
نمونه سوالات تاریخ تحلیلی صدر اسلام
برای سوالات نمونه تاریخ اسلام می توانید به آدرس ovicy.blogfa.com هم مراجعه نمایید کتاب تاریخ تحلیلی صدر اسلام نوشته اینجانب را می توانید از انتشارات دانشگاه تهیه تمایید
کلمات کلیدی:
تاریخ اسلام
|
|
| فایل های باوربیت فرهنگ و تمدن اسلامی دکتر علی اکبر ولایتی |
| ساعت ٦:٢٩ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳ |
|
بخش2 زمینه های شکل گیری تمدن اسلامی تأثیر فرهنگ و تمدن اسلامی بر غرب فرهنگ وتمدن تاسلامی (قسمت ریاضی) فرهنگ و تمدن اسلامی (قسمت فیزیک و مکانیک) علل رکود درونی و بیرونی تمدن اسلامی(بخش7)
کلمات کلیدی:
|
|
| پیش گفتار |
| ساعت ۳:٥٥ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٦ |
|
پیش گفتار یکی از ابعاد مهم توسعه همه جانبه توسعه علوم انسانی نظیر: فلسفه، حقوق، علوم سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، جامعه شناسی، روان شناسی، علوم تربیتی، الهیات، اخلاق، ادبیات، تاریخ، هنر و . . . است. گستردگی و تنوع در علوم انسانی، مانع از آن شده که صاحب نظران بتوانند قلمرو آن را به سادگی از قلمرو معرفت تجربی تفکیک کنند. لذا به طور اجمال می توان گفت علوم انسانی به دانش هایی اطلاق می شود که موضوع تحقیق آن ها فعالیت های گونه گون انسان است یعنی رشته هایی که رفتار فردی، روابط افراد با یکدیگر، رفتارهای جمعی و نیز آثار نهادها و مناسبات ناشی از این رفتارها را مطالعه می کنند.[1] با این که در مباحث رایج توسعه در ایران به توسعه علوم انسانی توجه می شود امّا اهمیت آن هنوز به بدنه فرهنگ و نظام آموزشی ما راه نیافته است. در نظام آموزشی ما هنوز علوم طبیعی و تجربی از درجه اول اهمیت برخوردار است، گویی که رشد این علوم حرف اول را در توسعه می زند؛ به همین جهت برنامه ریزان در ایران همواره به اقتصاد و سرمایه توجه ویژه دارند و مشکل عقب ماندگی کشور را عمدتاً کمبود پول و سرمایه یا ماشین آلات و زیر ساخت های مادی مانند پل، جاده، سد و ... می دانند و تصمیم گیرندگان نظام آموزشی در همین راستا پیشرفت و ترقی را فن آوری و دست یابی به تکنولوژی وعلومی می دانند که به نوعی به تحقیق و کاوش روی ماده و طبیعت منجر گردد تا از قافله به اصطلاح تمدن امروزی عقب نمانند و متأسفانه این ذهنیت در تار و پود فرهنگ ما نهادینه شده است؛ بنابر این مردم ما هم سعی می کنند تمام سرمایه های فکری (نخبگان) و مادی خود را صرف توسعه آن کنند این در حالی است که علوم انسانی هم از حیث ارزشی و هم از حیث راهبردی بر علوم طبیعی و تجربی تقدم دارد. یعنی توسعه علوم طبیعی و تجربی تابعی از توسعه علوم انسانی است این مدعا هم به پشتوانه ی آموزه های فلسفی و هم به پشتوانه تجربه تاریخی جوامع توسعه یافته، قابل اثبات است. توسعه علوم طبیعی و تجربی مرهون بسترسازی علوم انسانی است. ما نمی توانیم قبل از این که به انسان و علوم مربوط به آن فکر کنیم به علومی که موضوع آن به ماده و عوارض آن تعلق دارد بپردازیم. زیرا توجه به توسعه علوم انسانی می تواند زمینه ساز تحولی عظیم و رشدی همه جانبه و توسعه ای پایدار برای جوامع بشری باشد. فیلسوفان اسلامی بر این باورند که اهمیت هر علمی به موضوع آن علم بستگی دارد یعنی هر قدر موضوع علمی از اهمیت بیشتری برخوردار باشد آن علم از اهمیت بیشتری برخوردار خواهد بود. موضوع علوم انسانی، خود انسان است که از والاترین و پیچیده ترین موجودات عالم به شمار می آید ولی موضوع علوم تجربی طبیعت و ماده می باشد بنابر این می توان به سادگی به اهمیت علوم انسانی پی برد. تجربه نشان داده است، جوامعی توانستند گام هایی رو به جلو بردارند که علوم انسانی هم گام با علوم طبیعی و تجربی توسعه یافته است. همان گونه که عدم توسعه علوم انسانی در جوامع باعث رکود و رخوت علوم تجربی می شود به عبارت دیگر، توسعه علوم طبیعی و تجربی، تابعی از توسعه علوم انسانی است اگر کمی به عقب برگردیم و دوران انحطاط قرون وسطی را با دقت مرور کنیم بی شک پی خواهیم برد که علت اصلی عقب افتادگی اروپا در این قرون موانع توسعه نیافتگی علوم انسانی بود که اجاز ظهور عالمان تجربی را نمی داد و به بهانه های گوناگون، جلوی ترقی و توسعه آن را سد می نمود زیرا بستر لازم برای توسعه علوم تجربی فراهم نشده بود. اما با ظهور انقلاب و نهضت فرهنگی بستر رنسانس صنعتی فراهم گردید که ما امروز شاهد توسعه صنعتی اروپا هستیم. با این حال باید موانع توسعه علوم انسانی در ایران را مورد بررسی قرار داد. اگرچه این موضوع در فرهنگ ما علل مختلفی می تواند داشته باشد ولی یکی از مهم ترین آن ها به ساختار قدرت در گذشته برمی گردد. نظام های شاهنشاهی معمولاً با استبداد، سلطه طلبی، خودکامگی، اقتدارگرایی و بردگی همراه است و کشور ما این گونه نظام ها را تجربه کرده است. بنابر این، این حکومت ها برای رسیدن به مقاصد سلطه طلبی خود سعی داشتند تا مردم را از خود و امور و حقوق خود بی خبر نگاه داشته و هزینه آموختن علوم انسانی را گران و آینده آن را پر مخاطره و نامطمئن گردانند تا به مقاصد نامشروع خود جامه عمل بپوشانند. از سوی دیگر انسانی که از حقوق خود بی خبر است؛ تشویق به فراگیری علوم طبیعی و تجربی می شود تا دستی تواناتر داشته باشد و خدمت مؤثرتری به تقویت قدرت حاکمان ارایه نماید. بدین جهت کشور ما بیش از هر چیز نیاز به توسعه علوم انسانی دارد تا از رهگذر آن بتواند به توسعه پایدار علمی که راه رسم آن عقلانیت است برخوردار گردد. یکی از علوم انسانی که لازم است مردم ما با آن به متد علمی آشنا شوند تاریخ اسلام است که برداشت علمی و منطقی و مناسب از آن می تواند در فهم صحیح اسلام به ما کمک کند و مانع برداشت های ناروا و منفعت طلبانه گردد.
کلمات کلیدی:
|
|
| قابل توجه دانشجویان واحد تاریخ تحلیلی صدر اسلام |
| ساعت ۱٢:۱۳ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳ |
|
دانشجویان حضوری تاریخ تحلیلی صدراسلام دانشگاه بین الملل امام(ره) و آزاد اسلامی قزوین ترم دوم ١٣٨٨ کلاس در روزهای معین شده طبق برنامه تشکیل می گردد. غیبت بیش از سه جلسه موجب حذف شما از کلاس می گردد امتحان پایان ترم شما از جزوات این سایت با عناوین: پیش گفتار، اهمیت و ضرورت تاریخ ، جغرافیای شبه جزیره عربستان
و همچنین کتاب ( تاریخ تحلیلی اسلام از سید جعفر شهیدی) از صفحه ۳۷ اول فصل دوم ظهور اسلام تا پایان صفحه ۱۶۴ اول فصل ششم می باشد
|
|
| قابل توجه دانشجویان تاریخ اسلام |
| ساعت ۱٢:٠٥ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳ |
|
دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی قزوین که مایلند در جلسه چهارم مورخ 15/12/86 در بحث کلاس با موضوع از تولد پیامبر(ص) تا بعثت شرکت نمایند، می توانند با مطالعه حداقل سه منبع نظیر منابع زیر در بحث کلاس شرکت نمایند تا از نمرات مستمر کلاسی بهره ببرند. منابع تاریخی قابل استفاده 1. فروغ ابدیت از جعفر سبحانی 2. زندگانی حضرت محمد (ص) از دکتر محمد حسین هیکل ترجمه ابوالقاسم پاینده 3. زندگانی حضرت محمد خاتم النبیین(ص) از حاج سید هاشم رسولی محلاتی 4. تاریخ سیاسی اسلام از دکتر حسن ابراهیم حسن ترجمه ابوالقاسم پاینده 5. تاریخ اسلام از دکتر علی اکبر فیاض 6. تاریخ تحلیلی و سیاسی اسلام از دکتر علی اکبر حسنی 7. سیره رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلم رسول جعفریان 8. خاتم پیامبران(ص) جلد2 تألیف محمد ابو زهره ترجمه دکتر حسین صابری 9. تاریخ پیامبر اسلام، تألیف دکتر محمد ابراهیم آیتی با تجدید نظر دکتر ابوالقاسم گرجی 10. زندگانی حضرت محمد خاتم النبیین(ص)، حاج سید هاشم رسولی محلاتی 11. سیره صحیح پیامبر بزرگ اسلام جلد اول، تألیف: علامه جعفر مرتضی عاملی لبنانی، ترجمه حسین تاج آبادی 12. سیرت پیامبر اعظم و مهربان، فارسی، حاج شیخ عباس قمی، قم، محمدی اشتهاردی، 1385، انتشارات ناصر، 344 13. شخصیت و سیره معصومین (1): شخصیت و سیره رسول اکرم (ص)، فارسی، علی خامنه ای، قم، موسسه فرهنگی قدر ولایت، 1383، موسسه فرهنگی قدر ولایت، 80 14. محمد پیامبر جاویدان ولادت، رسالت تا ابدیت به انضمام برگزیده ای از سخنان حکمت آموز رسول خدا (ص)، فارسی، داریوش شاهین1360، انتشارات جاویدان، 488 15. معصومین چهارده گانه: نخستین معصوم زندگانی رسول اکرم (ص) محمدبن عبدالله (ص)، فارسی، جواد فاضل، تهران، موسسه مطبوعاتی علمی، 333 16. نگاهی به زندگی خاتم الانبیاء (ص)، فارسی، حسین شانه چی، قم1385، انتشارات دلیل ما، 82 17. .......
کلمات کلیدی:
|
|
| اهمیت و ضرورت مطالعه تاریخ برای دانشجویان تاریخ اسلام (جلسه دوم وسوم به روش طرز |
| ساعت ۸:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢ |
|
اهمیت و ضرورت مطالعه تاریخ تدوین تاریخ، ترسیم سرگذشت حیات و فرهنگ یک قوم و ملت است. در این رهگذر، زمینه های پیدایش، بستر حرکت، عوامل و موانع آن، پدیده ها و حوادث، علل تعالی یا انحطاط، تأثیر و تأثرها، چگونگی روابط و سایر شئون و مظاهر زندگی، فرهنگ و سرنوشت آن ملت و قوم توسط یک مورخ به تصویر کشیده شده و در معرض اندیشه، کنکاش و مطالعه انسان ها و به ویژه فرزانگان و اندیشه مندان قرار می گیرد. این کار از نظر علمی ارزشمند، آگاهی بخش و خدمت به علم و فرهنگ و اقوام و ملل به خصوص محققان و دانش پژوهان و اصحاب اندیشه و اهل مطالعه است.تاریخ از مجرای ذهن تاریخ نویس می گذرد و هر قدر هوش و دانش او زیاد باشد، باز تاریخ را از دریچه دوران و شخصیت خویش می بیند. بنابر این، تاریخ نگار همواره بینش خاص خود را دارد، لیکن هرگز کل حقیقت را در نمی یابد و شیوه ی وی در دوره بندی تاریخ همواره، دست کم تا اندازه ای، فرآورده ذوق ویژه اوست. به این معنا، تاریخ کلاً به همان میزان که علم است، هنر نیز هست. به ویژه وقتی که مورخ از حد گزارش صرف وقایع و داده ها بگذرد و به تعبیر آن ها بپردازد.[1]الف . مفهوم تاریخ[2] تاریخ را می توان از دیدگاه های مختلف بررسی و تقسیم بندی کرد؛ از وقایع نگاری تا واقع نمایی و کشف سنن و علل و انگیزه ها و نقد و تحلیل فلسفه حوادث تاریخی. بنابر این اقسام تاریخ به طور کلی عبارتند از:1. تاریخ نقلى علم به وقایع و حوادث و اوضاع و احوال انسان ها و ملت ها در گذشته، در مقابل اوضاع و احوالى که در زمان حال وجود دارد. پس علم تاریخ در این معنى، یعنى علم وقایع و حوادث سپرى شده و اوضاع و احوال گذشتگان. زندگى نامه ها، فتح نامه ها، سیره ها که در میان همه ملل تألیف شده و مى شود از این مقوله است. بنابر این ویژگی های تاریخ نقلی عبارت است از:1. علم به نقلیات است نه عقلی و تحلیل آن ها.2. جزیی نگر است و فردی، نه کلی نگر و عمومی. بنابر این در صدد کشف یک سلسله قوانین و سنن نیست.3. فقط به گذشته تعلق دارد، نه به حال و آینده.4. علم به بودن هاست نه شدن ها.اعتبار و بى اعتبارى تاریخ نقلى[3]گروهى به تاریخ نقلى به شدت بدبین اند؛ تاریخ را مجعولات ناقلان مى دانند که بر اساس اغراض و اهداف شخصى یا تعصبات ملى و مذهبى و قومى و یا وابستگى هاى اجتماعى در نقل حوادث کم و زیاد و جعل و قلب و تحریف کرده اند و تاریخ را آن چنان که خود خواسته اند شکل داده اند. حتى افرادى که اخلاقاً از جعل و قلب عمدى امتناع داشته اند در نقل حوادث، «انتخاب» به عمل آورده اند یعنى همواره چیزهایى را نقل کرده اند که با اهداف و عقاید خودشان ناسازگار نبوده است و از نقل حوادثى که بر خلاف عقاید و احساساتشان بوده خوددارى نموده اند. یک حادثه یا یک شخصیت آن گاه دقیقاً قابل بررسى و تحلیل است که تمام آن چه مربوط به اوست در اختیار محقق قرار گیرد و اگر بعضى به او ارائه شود و بعضى کتمان گردد، چهره واقعى پنهان مى ماند و چهره اى دیگر نمایان مى گردد. برخى دیگر در این حد بدبین نیستند، اما ترجیح داده اند که در تاریخ، فلسفه شک را بپذیرند.حقیقت این است که هر چند نمى توان به طور دربست حتى به نقل هاى راویان موثق اعتماد کرد، اما اولاً: تاریخ یک سلسله مسلمیات دارد که از نوع بدیهیات در علوم دیگر به شمار مى رود و همان مسلمیات خود مى تواند مورد تجزیه و تحلیل محقق قرار گیرد. ثانیاً: محقق با نوعى اجتهاد مى تواند صحت و عدم صحت برخى نقل ها را در محک نقد قرار دهد و نتیجه گیرى کند.امروزه شاهدیم که بسیارى از مسائل و حوادثی که در دوره هایى شهرت زائد الوصفى پیدا کرده اند، پس از گذشت چند قرن، محققان بى اعتبارى آن ها را مانند آفتاب روشن مى سازند. هم چنان که گاهی حقیقتى کتمان مى شود اما پس از مدتى آشکار مى شود. بنابراین به نقل هاى تاریخى نمى توان به طور کلى بدبین بود. البته کشف هر واقعیتی نیاز به تلاش و کوشش فراوان دارد تا محقق بتواند به آن دست یابد اما غیرممکن نیست.2. تاریخ علمى[4]علم به قواعد و سنن حاکم بر زندگى هاى گذشته که از مطالعه و بررسى و تحلیل حوادث و وقایع گذشته به دست مى آید. مورّخ در پى کشف طبیعت حوادث تاریخى و روابط على و معلولى آن هاست تا به یک سلسله قواعد و ضوابط عمومى و قابل تعمیم به همه موارد مشابه حال و گذشته دست یابد. تاریخ به این معنى را «تاریخ علمى» مى گویند.مطالعه تاریخ نقلی برای به دست آوردن قواعد و سنن حاکم بر گذشته در حکم مواد خام و منابع اصلی و اولیه است که هر چه صحیح تر و دقیق تر نقد و بررسی شود نتایج بهتری می دهد. یک مورخ تاریخ علمی بسان یک عالم تجربی است که همواره روابط علّی و معلولی را بررسی می کند تا قوانین کلی را به دست آورد. هر چند موضوع و مورد بررسى تاریخ علمى، حوادث و وقایعى است که به گذشته تعلق دارد، اما مسائل و قواعدى که استنباط مى کند اختصاص به گذشته ندارد؛ قابل تعمیم به حال و آینده است. این جهت، تاریخ را بسیار سودمند مى گرداند و آن را به صورت یکى از منابع «معرفت» انسانى در مى آورد و او را بر آینده اش مسلط مى نماید.تاریخ علمى مانند تاریخ نقلى به گذشته تعلق دارد نه به حال، و علم به «بودن ها» است نه علم به «شدن ها»؛ اما بر خلاف تاریخ نقلى، کلى است نه جزئى، و عقلى است نه نقلى محض. تاریخ علمى در حقیقت بخشى از جامعه شناسى است؛ یعنى جامعه شناسى جامعه هاى گذشته است. موضوع مطالعه جامعه شناسى اعم است از جامعه هاى معاصر و جامعه هاى گذشته.ویژگی های تاریخ علمی عبارتند از:الف- علم به کلیات و مسایل عقلی و تحلیلی است.ب- علم به عوامل شکست های گذشته وکسب تجربیات مفید برای حال و آینده.ج- علم به بودن هاست.3. فلسفه تاریخ فلسفه تاریخ یعنى علم به تحولات و تطورات جامعه ها از مرحله اى به مرحله دیگر و قوانین حاکم بر این تطورات و تحولات؛ به عبارت دیگر، علم به «شدن» جامعه ها نه علم به «بودن» آن ها.جامعه مانند هر موجود زنده دیگر دو نوع قوانین دارد: یک نوع قوانینى که در محدوده نوعیت هر نوع بر آن حکم فرماست و یک نوع قوانینى که به تحول و تطور انواع و تبدلشان به یکدیگر مربوط مى شود. ما نوع اول را قوانین «بودن» و نوع دوم را قوانین «شدن» اصطلاح مى کنیم.جامعه، دو گونه قوانین دارد: قوانین زیستى و قوانین تکاملى . آن چه به علل پیدایش تمدن ها و علل انحطاط آن ها و شرایط حیات اجتماعى و قوانین کلى حاکم بر جامعه ها و تحولات مربوط مى شود ما آن ها را قوانین «بودن» جامعه ها اصطلاح مى کنیم، و آن چه به علل ارتقاء جامعه ها از دوره اى به دوره اى و از نظامى به نظامى مربوط مى شود ما آن ها را قوانین «شدن» جامعه ها اصطلاح مى کنیم. پس فلسفه تاریخ، علم تکامل جامعه هاست از مرحله اى به مرحله اى.فلسفه تاریخ، مانند تاریخ علمى، کلى است نه جزئى، عقلى است نه نقلى؛ اما بر خلاف تاریخ علمى، علم به «شدن» جامعه هاست نه علم به «بودن» آن ها. و نیز بر خلاف تاریخ علمى، مقوم تاریخى بودن مسائل فلسفه تاریخ این نیست که به زمان گذشته تعلق دارند، بلکه علم به یک جریانی است که از گذشته آغاز شده و ادامه دارد و تا آینده کشیده مى شود. زمان براى این گونه مسائل صرفاً «ظرف» نیست. بلکه یک بعد از ابعاد این مسائل را تشکیل مى دهد.ویژگی های فلسفه تاریخ عبارتند از:الف- علم به کلیات و مسایل عقلی است.ب- علم به شدن هاست.ج- علم به یک جریان است.فلسفه تاریخ در قرآن[5]این مسئله که قرآن دعوت مى کند که بشر تاریخ را مطالعه کند بسیارى از آموزه های قرآن درباره فلسفه تاریخ را روشن مى کند. اگر حوادث تاریخى عالم گزاف و تصادف باشد، مطالعه تاریخ گذشته با امروز هیچ ربطى پیدا نمى کند، چون قضایا بر اثر تصادفات است. قرآن اصل تصادف را انکار مى کند، اصل سنن و قانون تاریخ را قبول مى کند و به آن تصریح مى نماید. اگر تاریخ، سنن داشته باشد ولى سنن آن خارج از اختیار بشر باشد و بشر نتواند در آن سنت ها نقشى داشته باشد بلکه امرى جبرى محض باشد و انسان هیچ گونه تأثیرى در مسیر تحول تاریخ نداشته باشد باز درس گرفتن و آموختن از تاریخ معنى ندارد، زیرا تحول تاریخ یک امر جبرى است که صورت مى گیرد، من چه بخواهم و چه نخواهم، اراده کنم یا اراده نکنم، هیچ تأثیرى ندارد، مثل گردش زمین به دور خورشید یا گردش زمین به دور خودش. من چه بخواهم و چه نخواهم، این قانون و سنتى خارج از اختیار من است. دانستن آن براى من هیچ فایده اى ندارد چون من نمى توانم آن را پس و پیش کنم یا الگویش را بسازم.براساس اعتقاد اسلام، انسان صاحب اختیار است و در تحولات تاریخ مى تواند نقشى داشته باشد. در این صورت تاریخ بهترین معلم انسان است. این که قرآن درس تاریخ مى گوید مبتنى بر قبول تمام این هاست.[6] قرآن مجید تاریخ را به عنوان یک درس و یک منبع معرفت و شناسایى، و مایه تذکر و آیینه عبرت یاد مى کند. قرآن کریم در بخشى از عبرت خود، زندگى اقوام و امت ها را به عنوان مایه تنبه براى اقوام دیگر مطرح مى کند: تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَت لَهَا مَا کَسبَت وَ لَکُم مَّا کَسبْتُمْ وَ لا تُسئَلُونَ عَمَّا کانُوا یَعْمَلُونَ [7] آنان امت و جامعه اى بودند که گذشتند و رفتند. آنان راست، دستاوردهاى خودشان و شما راست، دستاوردهاى خودتان. شما مسؤول اعمال آنان نیستید. (تنها مسؤول اعمال خود هستید)قرآن کریم این گمان را که اراده اى گزافکار و مشیتى بى قاعده و بى حساب سر نوشت هاى تاریخى را دگرگون مى سازد به شدت نفى مى کند و تصریح مى نماید که قاعده اى ثابت و تغییرناپذیر بر سرنوشت هاى اقوام حاکم است؛ مى فرماید: فَهَل یَنظرون الا سنة الاولین فَلَن تجِدَ لِسنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَ لَن تجِدَ لِسنَّتِ اللَّهِ تحْوِیلاً [8] آیا این مردم جز سنت و روشى که بر اقوام پیشین جارى شده است انتظارى دارند؟ هرگز در سنت خدا، تبدیل (جانشین شدن سنتى) یا تغییر(دگرگونى یک سنت) نخواهى یافت.قرآن کریم نکته فوق العاده آموزنده اى در مورد سنت هاى تاریخ یادآورى مى کند و آن این که مردم مى توانند با استفاده از سنن جاریه الهیه در تاریخ، سرنوشت خویش را نیک یا بد گردانند، به این که خویش و اعمال و رفتار خویش را نیک یا بد گردانند؛ یعنى سنت هاى حاکم بر سرنوشت ها در حقیقت یک سلسله عکس العمل ها و واکنش ها در برابر عمل ها و کنش هاست. عمل هاى معین اجتماعى عکس العمل هاى معین به دنبال خود دارد. از این رو در عین آن که تاریخ با یک سلسله نوامیس قطعى و لایتخلف اداره مى شود، نقش انسان و آزادى و اختیار او به هیچ وجه محو نمى گردد. قرآن آیات زیادى در این زمینه دارد؛ کافى است که براى نمونه آیه 11 از سوره مبارکه رعد را بیاوریم.إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیرُ مَا بِقَوْمٍ حَتى یُغَیرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْخداوند وضع حاکم و مستولى بر قومى را تغییر نمى دهد مگر آن که آن چه در خلق و خوى و رفتار خود دارند تغییر دهند.حساب منظم و قطعى اجتماع و تاریخ[9]اگر بپرسید آیا ما از آن جهت که مسلمان و موحد و خداشناس هستیم و پیرو قرآن مى باشم، باید تاریخ را داراى یک قوانین و قواعدى بشناسیم، آن هم قواعدى قطعى و تخلق ناپذیر، یا خیر؟ پاسخ این است که ما از نظر این که مسلمان و موحد هستیم و تابع قرآن مى باشیم، باید بپذیریم که تاریخ بشر، تاریخ امت ها و اقوام و جمعیت ها یک حساب منظم و قطعى و مشخصى دارد و ما باید آن حساب ها را بشناسیم و خودمان را با آن حساب ها تطبیق بدهیم. در آیات زیادى قرآن از این قوانین و قواعد با کلمه «سنت» یا «سنن» نام برده است، یعنى قرآن مجید سرگذشت و سرنوشت یک قومى را تحت عنوان «سنه الله» ذکر مى کند. یک قانون مسلم و قطعى را در تاریخ بشر و زندگى بشر ذکر مى کند. مثلاً این آیه که مى فرماید:إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیرُ مَا بِقَوْمٍ حَتى یُغَیرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ[10] ما مى بینیم قرآن کریم سر گذشت فرعون و فرعونیان را ذکر مى کند، ستمگری ها، استکبارها، استعلاها و تبعیض هاى این ها را بیان مى کند، کفرورزى و کفران ورزی هاى این ها را ذکر مى فرماید تا منتهى مى شود به هلاکت آن ها. پشت سرش این چنین مى فرماید:ذَلِک بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ یَک مُغَیراً نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلى قَوْمٍ حَتى یُغَیرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ[11]یعنى این بدان سبب و موجب است که هرگز خداوند نعمتى را که به قومى ارزانى مى فرماید از آن ها پس نمى گیرد مگر پس از آن که آن ها خودشان در آن چه که مربوط به شخصیت و اخلاق و عادات خودشان است دگرگونى به وجود آورند، فاسد گردند.کلمه «لم یک» افاده ختمیت و ضرورت مى کند، یعنى خداوند هرگز چنین نبوده است که بى جهت نعمتى را از قومى سلب کند، لازمه خدائى خدا این است که این چنین نباشد.إِنْ أَحْسنتُمْ أَحْسنتُمْ لأَنفُسِکمْ وَ إِنْ أَسأْتمْ فَلَهَا[12] بدانید که اگر نیکى بکنید به نفع خودتان است چون بعد از نیکى کردن و نیک شدن، نعمت است؛ و اگر بدى بکنید به خودتان بدى کرده اید، زیرا بعد از بدى کردن خسارت و ذلت و نکبت است.قرآن مجید راجع به تاریخ بشر و این که تاریخ بشر از یک سنن خاصى پیروى مى کند اصرار عجیبى دارد. البته قرآن یک تفاوت منطقى با دیگران دارد و آن این است که دیگران به این نکته که « فساد اخلاق در سرنوشت و سعادت ملت ها مؤ ثر است » یا توجه ندارند و یا کمتر توجه دارند. قرآن وقتى که فلسفه تاریخ بشر را ذکر مى کند این طور هم تفسیر مى کند، مى فرماید: سعادت اقوام و ملت ها بستگى دارد به علم و اخلاق پاک و معنویت آن ها. قرآن راجع به این که معنویت یک قوم در سرنوشت آن ها تأثیر فراوان دارد اصرار عجیب دارد.وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیهِم بَرَکاتٍ مِّنَ السمَاءِ وَ الأَرْضِ[13] « و اگر مردم شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند، قطعاً برکاتى از آسمان و زمین برایشان مىگشودیم»پس تاریخ بشر روى یک سلسله قوانین و نوامیس منظم حرکت مى کند.ج. ارزش تاریخ تاریخ ، منبع شناخت[14]امروزه تاریخ را به عنوان یکی از منابع مهم شناخت بشر می دانند. و قرآن نیز به آن اهمیت زیادى داده است. یعنى از نظر قرآن غیر از طبیعت و عقل و دل، یک منبع دیگر هم براى شناخت وجود دارد که آن عبارت از تاریخ است.[15] قرآن، تاریخ را به عنوان یک منبع شناخت عرضه مى دارد. تاریخ یعنى جامعه انسانى در حال حرکت و جریان. یک وقت جامعه امروز را در ارتباط با گذشته، و گذشته را با گذشته خودش یعنی حاضر را با گذشته و آینده مجموعاً یک واحد در حال جریان در نظر مى گیریم، بعد مى خواهیم بدانیم قانون جریان تاریخ چه قانونى است. فرق فلسفه تاریخ با جامعه شناسى این است که جامعه شناسى، قانون موجود جامعه را بیان مى کند ولى فلسفه تاریخ، قانون تحولات جامعه را بیان مى کند؛ این جاست که عامل زمان در کار مى آید. در قرآن[16] آیات بسیارى است که به مطالعه اقوام گذشته دعوت مى کند و آن را مانند یک منبع براى کسب علم معرفى مى کند. از نظر قرآن، تاریخ بشر و تحولات آن بر طبق یک سلسله سنن و نوامیس صورت مى گیرد، عزت ها و ذلت ها، و موفقیت ها و شکست ها، و خوشبختى ها و بدبختى هاى تاریخى، حساب هایى دقیق و منظم دارد و با شناختن آن حساب ها و قانون ها مى توان تاریخ حاضر را تحت فرمان در آورد و به سود سعادت خود و مردم حاضر از آن بهره گیرى کرد. به عنوان نمونه خداوند می فرماید: قَدْ خَلَت مِن قَبْلِکُمْ سنَنٌ فَسِیرُوا فى الأَرْضِ فَانظرُوا کَیْف کانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ[17] پیش از شما سنت ها و قانون هایى عملاً به وقوع پیوسته است. پس در زمین و آثار تاریخى گذشتگان گردش و کاوش کنید و ببینید پایان کار کسانى که حقایقى را که از طریق وحى به آن ها عرض داشتیم دروغ پنداشتند به کجا انجامید.پس تاریخ هم خودش یک منبع براى شناخت است.[18] در این زمینه ما در قرآن آیاتى داریم، مانند « قُلْ سِیرُوا فى الأَرْضِ [19] بروید در زمین گردش کنید،» أَفَلَمْ یَسِیرُوا فى الأَرْضِ [20] چرا این ها در زمین گردش نمى کنند؟ یعنى بروید آثار تاریخى را مطالعه کنید[21] و بعد ببینید که زندگى و جامعه بشر چه تحولات تاریخى پیدا کرده است... على علیه السلام در وصیتى که در نهج البلاغه به امام حسن علیه السلام مى کند جمله بزرگى دارد که به انسان ایمان بیشترى مى بخشد. على علیه السلام که از نسل اول اسلام است به امام حسن علیه السلام دستور مى دهد: پسرم! احوال امم و ملل و تواریخ را به دقت مطالعه کن و از آن ها درس بیاموز! بعد چنین تعبیرى دارد: « اى بنى، انى و ان لم اکن عمرت عمرمن کان قبلى، فقد نظرت فى اعمالهم، و فکرت فى اخبارهم، و سرت فى اثارهم، حتى عدت کاحدهم. بل کانى بما انتهى الى من امورهم قد عمرت مع اولهم الى اخرهم.[22] ))پسرکم! اگر چه عمر محدودى دارم و با امت هاى گذشته نبوده ام که از نزدیک وضع و حال آن ها را مطالعه کرده باشم، اما در آثارشان سیر کردم و در اخبارشان فکر کردم تا آن جا که مانند یکى از خود آن ها شدم، آن چنان شده ام که گویى با همه آن جوامع از نزدیک زندگى کرده ام. بعد مى گوید: نه، بالاتر از این، چون اگر کسى در جامعه اى با مردمى زندگى کند فقط از احوال همان مردم آگاه مى شود ولى من مثل آدمى هستم که از اول دنیا تا آخر دنیا با همه جامعه ها بوده و با همه آن ها زندگى کرده است؛ پس تاریخ را مطالعه کن، در اخبار ملت ها و در تحولاتى که براى جامعه ها پیش آمده فکر کن تا مانند چشمى باشى که از اول دنیا تا آخر دنیا را مطالعه و مشاهده کرده است.این است که از نظر قرآن (و روایات ) خود تاریخ، منبعى براى شناخت است.آموزندگى تاریخ[23] علم تاریخ در هر سه معنى و مفهوم خود سودمند است . حتى تاریخ نقلى، یعنى علم به احوال و سیره زندگى اشخاص، مى تواند سودمند و حرکت آفرین و جهت بخش و مربى و سازنده باشد؛ و البته بستگى دارد که تاریخ زندگى چه اشخاصى باشد و چه نکاتى از زندگى آن ها استخراج گردد. انسان همان طور که تحت تأثیر رفتار و تصمیمات و خلق و خوى و همنشینى مردم همزمان خود واقع مى گردد، و همان طور که زندگى عینى مردم همزمانش براى وى درس آموز و عبرت آمیز مى گردد، و بالأخره همان طور که از مردم همزمان خود ادب و راه و رسم زندگى مى آموزد و احیاناً لقمان وار از بى ادبان ادب مى آموزد که مانند آن ها نباشد، از سرگذشت مردم گذشته نیز بهره مى گیرد. تاریخ مانند فیلم زنده اى است که گذشته را تبدیل به حال مى نماید؛ از این رو قرآن کریم نکات سودمندى از زندگى افرادى که صلاحیت دارند «الگو» و «اسوه» باشند مطرح مى کند و احیاناً تصریح مى کند که آن ها را «اسوه» قرار دهید. درباره رسول اکرم صلى الله علیه و آله مى فرماید:لَقَدْ کانَ لَکُمْ فى رَسولِ اللَّهِ أُسوَةٌ حَسنَةٌ[24] در شخصیت رسول خدا الگوى عالى براى شما وجود دارد.و درباره ابراهیم علیه السلام مى فرماید: قَدْ کانَت لَکُمْ أُسوَةٌ حَسنَةٌ فى ابراهیم و الذین معه[25] در ابراهیم و آنان که با او بودند براى شما الگوى عالى وجود دارد.قرآن آن جا که افرادى را به عنوان «اسوه» ذکر مى کند، توجهى به شخصیت دنیایى آن ها ندارد، شخصیت اخلاقى و انسانى را در نظر مى گیرد؛ آن چنان که از غلام سیاهى به نام لقمان که نه در شمار پادشاهان است و نه در شمار فیلسوفان معمولى شهره به فیلسوفى و نه در شمار ثروتمندان بلکه برده اى است روشن بین، به نام «حکیم» یاد مى نماید. از این قبیل است «مؤ من» آل فرعون و «مؤ من» آل یاسین .تکیه قرآن[26] بر تأثیر تعیین کننده عوامل اخلاقى موجب شده که تاریخ را به صورت یک منبع آموزشى مفید در آورد. اگر تاریخ را داراى قاعده و ضابطه، و اراده انسان را مؤ ثر در تحولات تاریخ، و نقش اصیل و نهایى را در سعادت و کمال جامعه براى ارزش هاى اخلاقى و انسانى بدانیم، آن وقت است که تاریخ، هم آموزنده است و هم مفید. قرآن با چنین دیدى به تاریخ نگاه مى کند. [1] - جریان های بزرگ در تاریخ اندیشه غربی، فرانکلین لوفان بومر،ترجمه حسین بشیریه، مرکز باستنان شناسی ایران،چاپ دوم 1382.ص 30 [5] - مجموعه آثار، ج 13 صص 386 384 و مساله شناخت ، صص 81 و 79 و هم چنین براى اطلاعات بیشتر ر . ک: اسلام و مقتضیات زمان ، ج 2،صص 224 و 209 . [7] - سوره بقره ، آیه 134 و141 [15] - باید از اقبال لاهورى تقدیر کرد که در کتاب«احیاى فکر دینى» بیش از هر کس دیگر متوجه این مساءله شده است . البته اصل مساءله را دیگران هم گفته اند ولى من مسئله«تاریخ به عنوان یکى از منابع شناخت» را اول بار در کتاب اقبال دیده ام . [21] - این گردش در زمین براى مطالعه طبیعت نیست (البته آن جایى که با این تعبیر آمده است). آن جا که با تعبیر«سیر در زمین» آمده است براى مطالعه تاریخ است . |
|
| موقعیت جغرافیایی و اجتماعی و فرهنگی جزیرة العرب قبل از اسلام برای دانشجویان تاری |
| ساعت ٧:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢ |
|
جغرافیای جزیرة العرب عربستان شبه جزیره بزرگی است که در جنوب غربی آسیا قرار دارد. مساحت آن سه میلیون کیلومتر مربع است، یعنی تقریباً دو برابر مساحت ایران و 6 برابر فرانسه می باشد. جزیرة العرب سرزمین خشکی است که از سه سوی در حصار آب قرار گرفته است. از غرب؛ دریای سرخ که حد فاصل جزیرة العرب و قاره آفریقاست. از جنوب؛ اقیانوس هند و آب های آزاد. از شرق؛ دریای عمان و خلیج فارس که جزیرةالعرب را از ایران جدا می سازد. از شمال با کویت و عراق و شامات (اردن و سوریه) پیوند زمینی دارد. چنان چه مشاهده می کنید سرزمین عربستان از سه جانب به دریا پیوسته و این سه جانب را پنج دریا از جمله: خلیج فارس، دریای عمان، دریای عرب، خلیج عدن و دریای سرخ، فراگرفته است. جزیرة العرب از نظر جغرافیایی به پنج بخش تقسیم می شود: 1 - حجاز؛ سواحل شرقی دریای سرخ و طبعاً شامل بخشی از ناحیه غربی جزیرةالعرب است که مهم ترین شهرهای آن مکه، مدینه، طائف و جده است. کلمه حجاز به معنای «مانع» است. این نام بدین دلیل است که رشته کوه «سراة» که از شمال تا جنوب در برابر دریای سرخ کشیده شده، دو قسمت را از یکدیگر جدا کرده که در یک سوی آن نجد و در سوی دیگر تهامه قرار گرفته است. بدین ترتیب، این کوه ها مانعی در میان این دو ناحیه است. در واقع، بخشی از حاشیه شرقی دریای سرخ را که مکه و مدینه در آن قرار دارد، حجاز می نامند. حجاز چون دیگر نواحی جزیرة العرب، بسیار خشک و کم آب است و تنها در برخی از وادی[1]ها، آب های فصلی و یا چاه وجود دارد که از قدیم برخی از قبایل عرب را پیرامون خود گرد آورده است. به همین دلیل در زمان ظهور اسلام تنها چند ناحیه به عنوان مراکز شهری شناخته می شده است: مکه، طائف، یثرب و خیبر. 2 - تهامه؛ آن بخش از جزیرة العرب است که در جنوب حجاز قرار دارد. حجاز به دو ناحیه غربی و شرقی تقسیم می شود؛ ناحیه شرقی آن، که منطقه ای کوهستانی است «حجاز» نامیده می شود و قسمت غربی آن، دشتی سرازیر به سوی دریای سرخ است «تهامه» نام دارد. 3 - نجد؛ قسمت میانی جزیرة العرب از شمال به جنوب است که در شرق حجاز قرار دارد. 4 - عروض؛ بخش وسیعی از جزیرة العرب را که در ناحیه شرقی آن قرار دارد، اصطلاحاً عروض می نامند. مهم ترین شهرهای منطقه شرقی، شهرهای احساء و قطیف است که مرکز شیعیان عربستان می باشد. در حاشیه شرقی و جنوب شرقی جزیره، کشورهای قطر، بحرین و عمان قرار دارند. 5 - یمن؛ شامل نواحی جنوب جزیرة العرب است که به دو قسمت یمن جنوبی و یمن شمالی تقسیم گردیده و در حال حاضر یک کشور به حساب می آیند. بدین ترتیب، جزیرة العرب افزون بر آن که از لحاظ جغرافیایی به مناطق مختلف تقسیم می شود، به لحاظ سیاسی، مشتمل بر چندین واحد مستقل سیاسی است. امروزه گسترده ترین و مهم ترین بخش جزیرة العرب را کشور عربستان سعودی تشکیل می دهد. شهر مکه و موقعیت جغرافیایی آن[2] مهم ترین شهر و مقدس ترین نقطه حجاز، بلکه جزیرة العرب، شهر مکه است. این شهر در فاصله هشتاد کیلومتری شرق دریای سرخ واقع است. فلسفه پیدایش و مرکزیت این شهر که به نام «ام القری» نیز شناخته می شده عبارت است از: الف - وجود کعبه، مرکز عبادت ساکنین جزیرةالعرب. ب - مسیر تجارت از شام به یمن و بالعکس. ج - شهر تجاری و مرکزیت تجّار. مکه در میان درّه واقع شده و اطراف آن را کوه هایی چند در بر گرفته است، به طوری که چند راه خروجی به سمت یمن، دریای سرخ و شام در آن وجود دارد. وادی ابراهیم در میان کوه های مکه واقع شده و یک وادی نسبتاً طولانی است که مسجدالحرام در میانه آن قرار گرفته و در واقع، مسیر و مَسیلی است که باران قسمت بالای مکه را در این سوی مسجدالحرام، منتقل می کند. حضرت ابراهیم به دنبال مشکلی که با همسرش ساره بر سر ازدواج با هاجر و تولد اسماعیل پیدا کرد، همراه هاجر و فرزندش، به مکه آمد و آن مادر و فرزند را در این سرزمین تنها گذاشت و بازگشت. پس از آن که با لطف خدا چاه زمزم پدید آمد و اسماعیل و مادر وی هاجر امید زندگی یافتند، همان جا، در کنار ساکنانی که در اطراف بودند و با پدید آمدن آب به این سوی آمدند، به زندگی خود ادامه دادند. در واقع، همه ماجرا، تقدیری خاص بود که می بایست به احیای دین ابراهیمی در این سرزمین بینجامد. وقتی اسماعیل سی ساله شد، ابراهیم بار دیگر به مکه آمد. در این زمان، آن ها با کمک یکدیگر خانه کعبه را تجدید بنا کردند. به دنبال ساخته شدن خانه خدا، عرب های قبیله جُرهُم که در آن نواحی زندگی می کردند و اسماعیل از میان آن ها همسری اختیار کرده بود، به توحید و خداپرستی گرویدند و پس از آن مراسم حج هر ساله برگزار می شد. به مرور این فرهنگ میان سایر اعراب جزیرةالعرب نیز گسترش یافت. نسلی که از اسماعیل پدید آمد، به عرب های عدنانی مشهورند. عدنان در نسب نامه قریش، نیای پیامبر خدا(ص) معرفی شده و عرب های عدنانی، به این اعتبار که از نسل اسماعیل اند، در واقع عرب نیستند؛ چرا که اسماعیل نه عرب، بلکه از نژاد مردمان بین النهرین بود. در برابر عدنانی ها، قحطانی ها یا عرب جنوبی هستند که به عرب اصیل معروفند. شهر مدینه و موقعیت جغرافیایی آن[3] شهر یثرب که بعد از ورود رسول خدا(ص) به این شهر، «مدینة النبی» و به اختصار «مدینه» خوانده شد، حدود 450 کیلو متری شمال مکه واقع است. آب و هوای مدینه در مقایسه با مکه بسیار بهتر است؛ چرا که زمین های حاصلخیز و آب نسبتاً کافی دارد، با این حال باید گفت مدینه هم سرزمینی کم آب به حساب می آید. پیش از اسلام، دو گروه عرب و یهودی در یثرب زندگی می کردند. قبایل یهودی عبارت بودند از: بنی قَینُقاع، بنی نَضیر و بنی قُرَیظه که عمدتاً در جنوب و جنوب شرقی، زندگی می کردند و قبایل عرب عبارت بودند از: اوس و خزرج که جمعیت خزرج سه برابر اوس بود. گفتنی است جمعیت عربِ یثرب، بسیار بیش از یهودیان بوده است. با این حال، میان دو قبیله عرب، نزاع های زیادی جریان داشت و این نزاع ها به میان قبایل یهود نیز سرایت کرده بود. اوس خزرج هر دو از قبایل جنوبی شبه جزیره بودند که حدود یکصد و پنجاه سال قبل از اسلام به یثرب آمده بودند. به همین دلیل، برخلاف قریش که عدنانی هستند، اوس و خزرج را باید قحطانی به حساب آورد. مردم یثرب به کعبه احترام می گذاشتند و همه ساله برای طواف آن و عبادت بت ها، به مکه می آمدند. به علاوه، بازارهای مکه نیز انگیزه ای بود تا آنان به مکه بیایند و روابطی با قریش داشته باشند. از زمانی که پیامبر(ص) دعوت خویش را آشکار کرد و آیات قرآنی در میان مردم انتشار یافت، اهل یثرب به دلیل همین رفت و آمدها، کم و بیش با اسلام آشنا شده بودند، اما حرمتی که برای قریش قایل بودند، مانع از آن شده بود که خود را به رسول خدا(ص) نزدیک کنند. موقعیت نژادی، فرهنگی و اجتماعی عرب قبل از اسلام قاره آسیا مرکز تابش نور توحید و کانون نشر اسلام است. نسیم طراوت بخش وحى در آغاز بر این سرزمین وزید و فرهنگ و تمدن اسلامى در آن بنیان نهاده شد. بسیارى از آثار درخشنده مسلمین که جلوههاى معنوى و مقدس دارند در این قاره واقعند. نژاد عرب قبل از ظهور اسلام و در عصر جاهلیت، مردمانى در شبه جزیره عربستان سکونت داشتند که به طور کلى عرب نامیده مىشدند و به دو دسته اعراب قحطانى و اعراب عدنانى تقسیم مىشدند. این دو، از نظر تاریخى، ریشه مشترک دارند ولى عدنانیان در سلسله نسبتخود به حضرت ابراهیم (ع) مىرسند این طایفه در نجد و حجاز بودند اما عرب هاى قحطانى به یمن رفتند. این افراد تابع حکومتى نبودند و اساس ملیت آنان قبیله بود و اعضاى هر قبیله از شیخ قبیله اطاعت مىکردند. عصبیت جاهلى و ناسیونالیزم قبیلهاى افراد را به جان هم مىانداخت و گاهى بر سر مسائل جزئى، جنگى چون نبرد «بسوس» 40 سال طول مىکشید. خونریزى، قساوت، غارت و تجاوز از برنامههاى این قبایل بود. گرچه صحرانشینى و بیابانگردى پیشه عرب ها بود اما زندگى شهرى به شکلى ضعیف در یمن، عدن، حضرالموت، حجاز، یثرب و طائف دیده مىشد. به لحاظ عقاید مذهبى، گروه کوچکى بدون آن که آداب و رسوم خاصى داشته باشند به خداى یکتا و آئین ابراهیم (ع) که دین حنیف نامیده مىشد، معتقد بودند. فرهنگ عرب قبیله در عرب به جماعتی اطلاق میشود که بر اساس «نسب» و«خون» به همکاری در جهت بهبود معیشت خود دست زده باشند. اصل مشترک در همه قبیلهها «نژاد» و «سرزمین» بود. نیرومندترین چیزی که در واقع ستون حفظ و تداوم قبیله بود و خون و نژاد و وطن را حفظ میکرد، عنصر «عصبیت» بود. فرد عضو قبیله باید در حفظ این رابطه و استحکام و تداوم آن کوشا باشد و حتی از جان و مال خود دریغ نکند. اگر جرمی رخ میداد، همه قبیله باید تاوان آن را میپرداخت و اگر افتخاری نصیب قبیله بود، همه را شامل میشد. این اصل حتی به عنوان عامل خیر و شر، منشاء وجدانی پیدا کرده بود، چنان که میگفتند: «فی الجریرة تشترک العشیرة»[4] :یعنی در گناه عضوی از قبیله همه قبیله شریکاند. گاه برای تقویت و تشکل بیشتر، قبایل ضعیف با پیمان (حلف) خود را در قبیله بزرگتر و نیرومندتر ادغام میکردند، این امر در جاهلیت در تکوین و تقویت قبایل نقش مهمی را بازی کرده است. به مجرد آن که قبیلهای با پیمان، خود را در پناه قبیله دیگر قرار میداد، بر قبیله نیرومند بود که از تمام شئون و حیثیات قبیله هم پیمان، دفاع کند. شیخ قبیله مردی مسنّ، مجرّب، عاقل، شجاع و ثروتمند بود که رهبری قبیله را به عهده میگرفت. طبیعی بود که قبیله آن گاه تن به اطاعت میداد که کسی را با این صفات یافته باشد. شیخ قبیله مسئول صلح و جنگ و پیمان و برپایی مراسم مهمانی قبیله بود. او بود که باید قبیله را در تقسیم غنائم و نیز پرداخت خون بها و کمک به نیازمندان و آزادی اسرای قبیله و دیگر کارها راهنمایی و رهبری کند. عضو قبیله باید نظام قبیله را میپذیرفت و در برابر از حقوق و امکانات مساوی بهره میبرد. هیچ عضوی حق نداشت از رأی و دستور شیخ قبیله و یا از سنت و نظام قبیله گام بیرون نهد و وحدت قبیله را از هم بپاشد. اگر چنین میکرد به عنوان «خلیع» برای همیشه از قبیله طرد و اخراج میشد و این بدترین عقوبت بود. جنگ و خونخواهی دو عامل بودند که غالب فکر و عمل قبیله را به خود اختصاص میداد و قبیله و اعضای آن پیوسته برای انجام یکی از این دو در تلاش و ستیز بودند. هر عملی که در جهت تقویت و استحکام قبیله و هم در تحکیم وحدت آن مفید بود، برای عرب ارجمند و امری مطاع بود[5]. تجارت قریش کمبود شدید آب در جزیرة العرب از مهمترین عوامل شکل دهنده به شیوه زندگی و فعالیتهای اقتصادی عربها بود. کشاورزی جز در مناطق محدود وجود نداشت. شتر عنصر مهم زندگی عربها و همدم آنان بود. در مواردی گوسفندانی هم نگهداری میشد. بدین ترتیب عرب، دامداری محدودی را برگزیده بود تا بتواند چند روزی در منطقهای به سر برد. نتیجه این امر، عدم رشد شهر نشینی و به طور طبیعی عدم رشد حرفه و صنعت در آن جامعه شده بود[6]. سرزمین مکه فاقد تولید بود. نه زمین قابل کشتی داشت، و نه کالا و فرآوردههایی که خود مصرف کنند و به دیگران عرضه نمایند. از این رو ساکنان مکه به کار تجارت و سوداگری اشتغال داشتند و زندگی خود را با وارد ساختن نیازمندی های خویش از خارج تأمین مینمودند. وجود مکه و تقدسی که در میان قبایل عرب جاهلی داشت، و منطقه حرم که جایگاه امنی بود، و آمد و رفت قبائل عرب از نقاط مختلف عربنشین به مکه چه برای پرستش بتهای خود و چه به منظور شرکت در مراسم سالانه حج که در ماه رجب و ذی الحجه انجام میگرفت، زمینه خوبی برای تجارت و مبادلات تجاری آن ها بود. تجارت حجاز تقریبا در اختیار مردم قریش یعنی مردم مکه و اشراف طائف بود. تجارت قریش با فلسطین و سوریه (شامات) در شمال، و با یمن در جنوب بود، و گاهی تجّار از راه دریا به حبشه، و از راه نجد به حیره (عراق) تا مداین پایتخت ایران ساسانی می رفتند، و شاید به داخل ایران هم آمد و رفت میکردند. حتی با روم و مصر و هند هم رابطه تجاری داشتند[7]. تجّار مکه تابستان ها را به شمال میرفتند که آب و هوایی خوش داشت، و زمستان ها که هوا سرد بود، راهی جنوب میشدند. خداوند زندگی آن ها را بدین گونه تأمین میکرد و در قرآن مجید در سوره قریش از آن خبر می دهد. بازرگانان قریش در سفرهای تجاری خود از بیابانهای هولناک و مخوف میگذشتند، و صدها فرسخ راه را میپیمودند. بیابانها و دشتهای سوزان و بهتانگیزی که در همه جای آن سکوت مطلق حکمفرما بود. نه راهی، نه آبی و درختی، و نه آبادی و نشانهای. تجّار مکه در سفرهای تجاری خود، از وجود اعراب بدوی که به خوبی از راههای صحرا و منازل میان راه آگاه بودند، برای راهنمایی و حمایت کاروانهای خود استفاده میکردند. معروفترین این بازارهای فصلی، «سوق عُکاظ» بود که پیغمبر (ص) نیز در ایام جوانی، در آن شرکت داشته است. عرب ها در ماه ذیالقعده در بازار عُکاظ گرد میآمدند و اقدام به بیان افتخارات خود و ایراد شعر و خطابه و شناسایی و شناساندن خود میپرداختند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز در این بازار حضور می یافت[8]. میتوان گفت اهل مکه عموماً تاجر بودند و از این راه ثروت زیادی به دست میآوردند. از این گذشته چون مردم مکه سالی یکبار از زوّار کعبه و قبائل مختلف که برای انجام مراسم حج میآمدند، پذیرائی مینمودند، از این راه نیز، سود سرشاری عاید قریش میشد. مبادلات تجاری آن ها طلا، نقره، پوست، چرم، ادویه، عطر، صمغ، سنا، یعنی محصولات یمن و هند و حبشه بود، و از شام و مصر و فلسطین نیز کتان، ابریشم، اسلحه، غله، زیتون، و روغن زیتون و غیره میآوردند. تجارت و ثروت اندوزی قریش با ربا خواری توأم بود. ثروتمندان عرب گذشته ازسودی که از تجارت میبردند، سود حاصل از ربا نیز بر درآمد سرشار آن ها میافزود. ربا را نوعی بیع و خرید و فروش میدانستند. این معنا موجب گردید که اسلام از همان آغاز کار به جنگ رباخواران برود، تا آن جا که قرآن رباخواری را در حکم جنگ با خدا دانسته است[9]. عربستان محیطی مناسب برای گسترش اسلام مىدانیم که اسلام در شبه جزیرهى عربستان ظهور کرد. در همان زمان مناطق دیگرى نیز در عالم وجود داشت که داراى توانمندى و ثبات بیشترى نسبت به آنجا بود، پس چرا مکه مهد این دین بزرگ، تعیین گردید، و چرا شبه جزیرهى عربستان براى ظهور اسلام شایستهترین محیط شناخته شد؟ «واللَّه اعلم حیث یجعل رسالته». باید گفت: در اینجا اِشکالى متوجه این سؤال مىشود و آن اینکه ما در پى علتیابى حقیقتى شکل یافته در حال، هستیم؛ بدین معنا که اگر اسلام در مکانى دیگر نیز ظهور کرده بود باز در پى تفسیر و تعلیل آن مىرفتیم. چنین اشکالى سبب گشودن باب مقایسه بین واقعیت و خیال است؛ مقایسهاى که هرگز به واقعیت ثابت تاریخى منجر نمىشود؛ چرا که رخدادها و وقایع، موادى نیستند که بتوانیم آن ها را مجدداً در کارگاه تاریخ وارد کنیم و آن ها را کم و زیاد کرده و یا تغییر دهیم تا بتوانیم پیامدهاى آن را دریابیم. - چنانکه در علوم تجربى عمل مىکنند. - در حقیقت ما بدون اینکه وقایع گذشته را ایجاد کنیم، آن ها را تفسیر و توجیه مىنماییم. با این حال مناسبات ویژهای که در جزیرة العرب در بعد اجتماعی و سیاسی میان مردم وجود داشت، از جهاتی میتوانست ناخواسته محیط را برای توسعه اسلام آماده سازد، این مطلب را میتوان در چند نکته توضیح داد: 1. وضعیت سیاسی جزیرة العرب عبارت از زندگی قبایل مختلفی بود که تحت سلطه هیچ گونه حاکمیت سیاسی واحدی نبودند. هر قبیله برای خود حاکمیت مستقل از سایر قبایل داشت به طوری که میتوان حکومت آنان را نوعی «ملوک الطوایفی» دانست. از این رو قدرت آن ها پراکنده و فاقد رهبری واحد بود، این وضعیت سبب شد تا مانع عمدهای که در این اعصار به نام «امپراطور» یا «شاه» یا «قدرت مرکزی» در برابر نهضت های مردمی وجود داشته و دارد، در جزیرة العرب وجود نداشته باشد، در تاریخ شاهدیم که این قدرت های مسلط با ایجاد زنجیره قدرت در همه نقاط تحت سلطه، می توانند هر حرکتی را زیر نظر داشته باشند. اما در آن دوران جزیرة العرب از این خطر بر کنار بود، قبایل مختلف حاکمیت های مستقل از هم داشتند و میان آنان درگیری ها و رقابت هایی برای گرفتن امتیاز جریان داشت. اسلام در حالی گسترش یافت که از نظر سیاسی در منطقه خود فقط با قدرت «قریش» رو در رو بود. قریش نیز به طوایف چندی تقسیم شده و تنها گروه خاصی از آن ها در برابر رسول خدا(ص) قرار داشتند. دکتر جواد علی تأکید دارد که هیچ گونه حکومت مرکزی در مکه وجود نداشت، بلکه حکومت از آن سران و متنفذان بود که بر پایه وجاهت و شرافت خود در میان مردم مطاع بودند.[10] اختلافات موجود در این وضعیت سیاسی در مکه، به سود دعوت آن حضرت بود، زیرا درست به دلیل وجود این شرایط سرایت اسلام به قبایل دیگر با مشکل مواجه نمیشد. مدینه هم کمک شایانی به گسترش اسلام کرد، زیرا هنگامی که پیامبر(ص) حکومت تشکیل داد، همه قبایل برای حل اختلاف خود آن را پذیرفتند. دشمنان حکومت اسلامی مدینه قبایل متفرقی بودند که گر چه گاهی با یکدیگر متحد میشدند، اما معمولاً پیوندی با همدیگر نداشته و به همین دلیل کاری از پیش نمیبردند. در حقیقت، اگر به وضعیت سیاسی این قبایل بنگریم، راه را برای ایجاد نوعی امپراطوری و اتحاد فراهم میبینیم. پیامبر قریشی(ص) با تکیه بر قدرت دینی، توانست شرایط لازم را برای ایجاد تمرکز فراهم آورد. 2. نکته دیگری که از نظر سیاسی حائز اهمیت است، فقدان سلطه خارجی در جزیرة العرب بود، قدرتی که برای حفظ منافع خود در امور داخلی اعراب دخالت کرده و از قدرت یافتن هر گروه مخالف منافع خود جلوگیری کند، در آن سامان وجود نداشت. بخش های اصلی جزیرة العرب بر خلاف مناطقی چون یمن، عراق و شام که تحت نفوذ یکی از دو قدرت ایران و روم قرار داشت، منطقه آزاد به حساب میآمد. این بدان جهت بود که چیزی به نام «منافع» در این سرزمین وجود نداشت. جاحظ بر این نکته واقف گشته و تأکید میکند که کسی را رغبت غلبه بر شهر مکه نبود[11]. همین زمینه سبب شد تا رسول خدا(ص) از عدم وجود سلطه خارجی، بهره گرفته و به دور از چشم آن قدرت ها، نظامی قوی و دولتی نیرومند به وجود آورد، قدرتی که توانست در موقعیت مناسب، آن قدرت ها را در خانه خودشان به شکست بکشاند، طبیعتی است که اگر آن ها از این جریان آگاهی داشتند، از همان ابتدا مانع رشد آن میشدند، اما موقعیت جزیرة العرب چنان بود که به دور از چشم آن ها، اسلام در آن گسترش یافته و نیرومند شد. 3. از جمله مسایلی که در این رابطه حایز اهمیت است، موقعیت اجتماعی جزیرة العرب در آن دوران است. مهمترین ویژگی حیات اجتماعی جامعه جزیرة العرب زندگی قبیلهای بود. افراد در پناه قبیله خود میزیستند و جز سران قبیله کسی بر آنان تسلط نداشت. هر فردی از ناحیه قبایل دیگر مورد تجاوز قرار میگرفت. حمله به قبیله متجاوز، امری طبیعی و پیامد قطعی آن حادثه بود. وقتی اسلام انتشار یافت بسیاری از افراد قبایل مختلف بدان گرویدند، آن ها هر یک برای خود طایفه و قبیلهای داشتند و قریش آزاد نبود که افراد سایر قبایل را نیز مورد سخت گیری و تحت فشار قرار دهد. در این میان بسیاری از قبایل، خطر دین جدید را برای «معتقدات قبلی» خود درک نمیکردند و لذا از گرویدن برخی افراد خود به «دین جدید» ممانعتی، به عمل نمیآوردند. در این شرایط، افراد مختلف مسلمان در پناه عشیره و قبیله خود محفوظ میماندند، و تنها مسلمانانی چون بلال، عمار، خباب بن ارت که در مکه، طایفه و قبیله و حمایتگری نداشتند، مورد آزار و شکنجه قرار میگرفتند[12]، گر چه این ممکن بود که خانواده یک تازه مسلمان، خود به تعذیب وی بپردازند و او را حبس کنند. رسول خدا (ص) خود از کسانی بود که با حمایت «بنی هاشم» و به خصوص حمایت های دلیرانه ابوطالب مصونیت داشت، «ابوطالب» مؤمنی فداکار و با تدبیر بود که در لباس تقیّه به حمایت از پیامبر(ص) پرداخت.گفته شده است که وقتی قریش تصمیم گرفت دشمنی خود را بر ضد رسول خدا شدّت دهد و مسلمانان بنی هاشم به اجبار روانه شعب ابی طالب شدند، به موازات آمدن مسلمانان بنی هاشم به شعب، طایفه نامسلمانان بنی هاشم نیز به آن ها ملحق شدند. این همراهی به سبب روابط قبیلگی آنان با رسول خدا(ص) بود[13]. امیر مؤمنان علی علیه السلام در این مورد میفرماید: «قریش مجبورمان کردند تا به کوهی دشوار رویم و آتش جنگ را برای ما برافروختند. اما خدا خواست تا ما پاسدار شریعتش باشیم و نگاهدار حرمتش، مؤمن ما از این کار خواهان مزد بود و کافر ما از تبار خویش حمایت مینمود. آن که از قریش مسلمان گردید، آزاری که ما را بود، بدو نمیرسید. چه، یا هم سوگندی داشت که پاس او را میداشت، یا خویشاوندی که به یاری وی همت میگماشت، پس او از کشته شدن در امان بود.»[14] به هر حال حمایت کامل بنی هاشم جز ابو لهب و ابو سفیان از رسول خدا (ص)، سبب امنیت و مصونیت آن حضرت بود؛ هنگامی که ابوطالب در سال دهم بعثت (عام الحزن) در گذشت، پیامبر(ص) با مشکلات فراوان جدّی مواجه گردید[15]. این مسأله که خداوند به رسولش فرمان داد تا در آغاز دعوت اسلام، خویشاوندان نزدیک خود را دعوت به اسلام نماید و آنان را بیم دهد[16] شاید یک علتش آن باشد که آنان با گرویدن خود به اسلام، علاوه بر حمایت از پیامبر(ص) به عنوان پیامبر خدا، از او به عنوان عضوی از خاندان خود نیز حمایت میکردند. به هر روی، در نظام جاهلی، روابط قبیلهای عاملی برای حفظ جان افراد به حساب آمده و در کنار آن همان طور که امیر مؤمنان(ع) اشاره فرموده است پیمان هایی که افراد با قبایل دیگر داشتند، موجب ایمنی آنان از آزار و شکنجه میگردید[17]. 4. در نظام اجتماعی اعراب، الگوی مردم، رئیس قبیله بود. در انتخاب رئیس قبیله، علاوه بر جنبههای ارثی، خصلت هایی مانند سخاوت، شجاعت، دانایی و امثال آن مؤثر بود. پس افراد قبیله، تابع محض رئیس قبیله بودند و در هر راهی که او قدم میگذاشت از او پیروی میکردند. افراد قبایل در پذیرش یا رد اسلام بیشتر به رئیس یا رؤسای قبیله خود توجه داشتند و تا وقتی آن ها به «دین جدید» نمیگرویدند، افراد عادی قبایل نیز میلی از خود نشان نمیدادند، این وضعیت میتوانست به همان اندازه که در دوری مردم از اسلام تأثیر داشته باشد، در پذیرش آن ها نیز مؤثر باشد. با این حال در تمام دوره بعثت و حتی تا هنگام فتح مکه، جنبه منفی این تأثیر بیشتر مطرح بود، چرا که اغلب رؤسای قبایل نگاهشان به قریش بود و تا وقتی قریش در برابر اسلام مقاومت میکرد، آن ها نیز تسلیم نمیشدند، البته در همان دوران شاهد تأثیر گرویدن برخی از رؤسای قبایل در گرویدن مردم به اسلام هستیم، این مطلب به صورت قابل توجهی درباره اسلام آوردن «سعد بن معاذ» و اثر آن در افراد قبیلهاش، نقل شده است[18]. در واپسین روزهای سقوط قریش در مکه، قبائل مختلفی در مقابل اسلام سر فرود آوردند، در سال نهم و دهم هجری یکباره رؤسای قبایل نزد پیامبر(ص) آمده اسلام را پذیرا شدند، اگر چه قرآن پذیرشاسلام را توسط آنان، ایمان تلقی نکرده و تسلیم شدن یاد کرده است[19]. 5. مسأله حق جوار نیز در برخی شرایط وسیلهای برای حفظ جان برخی از مسلمانان شد. زمانی که فردی از یکی از اشراف درخواست حق جوار میکرد و او میپذیرفت، هیچ کس نمیتوانست به او آزاری برساند. گفته شده: زمانی که بعضی مهاجران حبشه به مکه باز گشتند، کسانی از آن ها که شرایط را دشوار دیدند در جوار برخی از اشراف مکه در آمدند، عثمان بن عفان در جوار ابواحیحه، ابوحذیفة بن عتبه در جوار امیه، معصب بن عمیر در جوار نضر بن حارث (یا در جوار ابوعزیز بن عمیر برادرش) و زبیر بن عوام در جوار زمعة بن مسعود و ابن عوف در جوار اسودبن عبد یغوث در آمدند. از میان آنان عثمان بن مظعون که در جوار ولید بن مغیره در آمده بود، شرافت مسلمانی را برتر از آن دانست که در جوار مشرک برود. او با نفی جوار، شکنجه و آزار را بر خود روا شمرد[20] باید به حق جوار، حلف های موجود میان قبایل، طوایف و افراد را نیز افزود[21]. 6. از جمله اخلاقیات سیاسی عرب جاهلی تعهدی بود که افراد در قبال بیعت با رئیس قبیله داشتند، این تعهد با قبایل هم پیمان نیز تا وقتی طرف مقابل اعلام انصراف نکرده بود، وجود داشت و رعایت میشد. اکثر کسانی که مسلمان میشدند، با دادن دست بیعت به پیامبر، حمایت خود را از او اعلام میداشتند، این انعقاد پیمان در طی بیست و سه سال، به دفعات میان پیامبر(ص) و اصحاب او تحقق یافت. علاوه بر این که تک تک افراد چنین بیعتی با پیامبر(ص) انجام میدادند، پیمان هایی دسته جمعی مانند «عقبه اولی» و «عقبه ثانیه» و «بیعت رضوان» با پیامبر(ص) صورت گرفت. بیعت و اهمیت آن نزد عرب این نتیجه را نیز داشت که اگر حتی بیعتی ناحق صورت میگرفت عرب خود را ملزم به حمایت از آن میدانست. 7. . . . مذهب در عربستان[22] وقتی ابراهیم خلیل، پرچم یکتا پرستی را در محیط حجاز برافراشت و با همیاری فرزند خود، اسماعیل «کعبه» را تعمیر نمود، گروهی به او پیوستند و از اشعه خورشید وجود او، دل هایی روشن گردید. اما درست معلوم نیست که تا چه اندازه آن رادمرد الهی، توانست آیین توحید را گسترش دهد، و صفوف فشردهای را از خداپرستان تشکیل دهد. امیرمؤمنان، اوضاع مذهبی ملل عرب را چنین تشریح میکند: «مردم آن روز دارای مذهب های گوناگون، و بدعت های مختلف و طوائف متفرق بودند، گروهی خداوند را به خلقش تشبیه میکردند (و برای او اعضایی قایل بودند)، و برخی در اسم او تصرف میکردند (مانند بت پرستان، که «لات» را از الله و «عزی» را از عزیز گرفته بودند)، و جمعی به غیر او اشاره میکردند سپس آنان را به وسیله رسول اکرم هدایت کرد و به معارف الهی آشنا ساخت»[23] طبقه روشنفکر عرب، ستاره و ماه را میپرستیدند. اما طبقه منحط، که اکثریت سکنه عربستان را تشکیل میداد، علاوه بر بت های قبیلهای و خانگی، به تعداد روزهای سال 360 بت میپرستیدند، و حوادث هر روز را به یکی از آن ها وابسته میدانستند. بت پرستی در محیط مکه، پس از ابراهیم خلیل(ع) انجام گرفت. ولی به طور مسلم در روزهای نخست به این صورت گسترده نبود، بلکه روز نخست آن ها را شفیع دانسته، آن گاه گام فراتر نهاده، کم کم آن ها را صاحبان قدرت پنداشتند. بت هایی که دور کعبه چیده شده بود، مورد علاقه و احترام همه طوایف بوده، اما بت های قبیلهای تنها مورد تعظیم یک دسته خاصی بود، و برای این که بت هر قبیله محفوظ بماند، برای آن ها جاهایی معین میکردند و کلید داری معابد، که جایگاه بتان بود به وراثت دست به دست میگشت. خضوع اعراب در برابر بت ها واقعاً حیرت انگیز بود، آن ها معتقد بودند که به وسیله قربانی ها میتوان رضایت آن ها را جلب کرد، و پس از قربانی کردن، خون حیوان قربانی شده را، به سر و صورت بت میمالیدند، و در کارهای بزرگ و سنگین از آن ها مشورت میکردند و مشورت آنان چوب هایی بود که در یکی مینوشتند «افعل»، و در دیگری «لا تفعل»، سپس دست دراز میکردند، و هر کدام از آن ها بیرون میآمد، بر طبق آن عمل مینمودند. بر اثر پرستش این معبودهای پوشالی گوناگون، تضادها و تعارض ها و جنگ ها و اختلاف ها و کشت و کشتارها و بالاخره بدبختیها و خسارت های مادی و معنوی فراوانی، دامنگیر این صحرانشینان وحشی بود. امیر مؤمنان علی(ع) در یکی از خطبههای خود، درباره اعراب پیش از اسلام میفرماید: «خدا محمد(ص) را، به رسالت مبعوث ساخت، تا جهانیان را بیم دهد و او را امین دستورهای آسمانی خود قرار داد. در آن حال، شما ای گروه عرب بدترین دینها را داشتید، و در بدترین سرزمین ها زندگی مینمودید، و در بین سنگ های خشن و مارهای گزنده میخوابیدید، از آب تیره مینوشیدید و غذای ناگوار میخوردید، خون یکدیگر را میریختید و پیوندهای خویشاوندی را قطع مینمودید، بت ها در میان شما بر پا بود و گناهان سراسر وجود شما را فراگرفته بود.»[24] خرافات در عقاید عرب جاهلی[25] قرآن مجید، هدف های مقدس بعثت پیامبر اسلام را با جملههای کوتاهی بیان کرده است. یکی از آن ها که شایان توجه بیشتر میباشد، این آیه است: «وَ یَضعُ عَنْهُمْ إِصرَهُمْ وَ الأَغْلَالَ الَّتى کانَت عَلَیْهِمْ»[26] «پیامبر اسلام تکالیف شاق، و غُل و زنجیرهایی را که بر آن ها استبر میدارد». اکنون باید دید مقصود از غُل و زنجیری که در دوران طلوع فجر اسلام، به دست و پای عرب دوران جاهلیتبود، چیست؟ مسلماً مقصود، غُل و زنجیر آهنین نیست، بلکه منظور همان اوهام و خرافاتی است که فکر و عقل آن ها را از رشد و نمو بازداشته بود، و یک چنین گیر و بند که به بال فکر بشر بسته شود، به مراتب از زنجیرهای آهنین، زیانبخشتر و ضرر بارتر است. زیرا زنجیرهای آهنین پس از گذشتن مدتی، از دست و پا برداشته میشود و فرد زندانی با فکر سالم و منزه از خرافات گام در زندگی میگذارد، اما سلسلههایی که از اوهام و اباطیل، بسان رشتههای سردرگم، به عقل و شعور و ادراک انسان پیچیده میشود، چه بسا تا دم مرگ با انسان همراه میباشد، و او را از هر گونه تلاش، حتی برای باز کردن این قید و بند، باز میدارد. انسان با فکر سالم و در پرتو عقل و خرد میتواند هر گونه قید و بند آهنین را در هم شکند، ولی فعالیت و تلاش انسان بدون فکر سالم و دور از هر گونه وهم و خیال، نقشی بر آب و عاری از فایده میشود. یکی از بزرگترین افتخارات پیامبر گرامی اینست که: با خرافات و اوهام و افسانه و خیال، مبارزه نمود و عقل و خرد بشر را از غبار و زنگ خرافات شستشو داد. و فرمود: من برای این آمدهام که قدرت فکری بشر را تقویت کنم، و با هر گونه خرافات به هر رنگ که باشد، حتی اگر به پیشرفت هدفم کمک کند سرسختانه مبارزه نمایم. سیاستمداران جهان، که جز حکومتبر مردم غرض و مقصدی ندارند، پیوسته از هر پیش آمدی به نفع خود استفاده میکنند. حتی اگر افسانههای باستانی و عقائد خرافی ملتی به ریاست و حکومت آن ها کمک کند، از ترویج آن خودداری نمینمایند، و اگر آنان، افرادی متفکر و منطقی باشند، در این صورت به نام احترام به افکار عمومی و عقاید اکثریت، از افسانهها و اوهام که با میزان و مقیاس عقل تطبیق نمیکند، طرفداری میکنند. ولی پیامبر اسلام، نه تنها از آن عقائد خرافی که به ضرر خود و اجتماع تمام میشد، جلوگیری مینمود، بلکه حتی اگر یک افسانه محلی، یک فکری بیاساس به پیشرفت هدف او کمک میکرد، با تمام قوا و نیرو با آن مبارزه نموده و کوشش میکرد که مردم بنده حقیقتباشند نه بنده افسانه و خرافات. اینک از باب نمونه داستان زیر را مطالعه کنید: ...یگانه فرزند ذکور حضرت پیامبر (ص) به نام«ابراهیم» درگذشت. پیامبر در مرگ وی غمگین و دردمند بود، و بیاختیار اشگ از گوشه چشمان او سرازیر میشد. روز مرگ او آفتاب گرفت، ملتخرافی و افسانه پسند عرب؛ گرفتگی خورشید را نشانه عظمت مصیبت پیامبر دانسته و گفتند: آفتاب برای مرگ فرزند پیامبر گرفته شده است. پیامبر این جمله را شنید، بالای منبر رفت و فرمود: آفتاب و ماه، دو نشانه بزرگ از قدرت بیپایان خدا هستند و سر به فرمان او دارند، هرگز برای مرگ و زندگی کسی نمیگیرند. هر موقع ماه و آفتاب گرفت، نماز آیات بخوانید. در این لحظه از منبر پایین آمد، و با مردم نماز آیات خواند.[27] فکر گرفتگی خورشید، به خاطر مرگ فرزند صاحب رسالت، گر چه عقیده مردم را نسبتبه وی راسخ تر میساخت، و در نتیجه به پیشرفت آیین او کمک میکرد، ولی او هرگز راضی نشد که موقعیت او از طریق افسانه در دل مردم تحکیم گردد. مبارزه وی با افسانه و خرافه، که نمونه بارز آن، مبارزه با بت پرستی و الوهیت هر مصنوع ممکن میباشد، نه تنها شیوه دوران رسالت او بود، بلکه او در تمام ادوار زندگی، حتی در زمان کودکی با اوهام و خرافات مبارزه مینمود. روزی که سن محمد(ص)، از چهار سال تجاوز نمیکرد، و در صحرا زیر نظر دایه و مادر رضاعی خود «حلیمه» زندگی مینمود، از مادر خود درخواست کرد که همراه برادران رضاعی خود به صحرا رود. «حلیمه» میگوید: فردای آن روز، محمد را شستشو دادم، و به موهایش روغن زدم، به چشمانش سرمه کشیدم، برای این که دیوهای صحرا به او صدمه نرسانند، یک مهره یمانی که در نخ قرار گرفته بود، برای محافظتبه گردن او آویختم. محمد(ص) مهره را از گردن درآورد و به مادر خود چنین گفت: مادر جان آرام، خدای من که پیوسته با من است، نگهدار و حافظ من است.[28] عقاید تمام ملل و جامعههای جهان، روز طلوع ستاره اسلام، با انواعی از خرافات و افسانهها آمیخته بود، و افسانههای یونانی و ساسانی بر افکار مللی که مترقیترین جامعه آن روز به شمار میرفتند، حکومت میکرد. هم اکنون در میان ملل مترقی شرق، خرافههای زیادی وجود دارد، که تمدن کنونی نتوانسته آن ها را از قاموس زندگی مردم بردارد. رشد افسانه و خرافه به تناسب علم و فرهنگ، جامعه هر چه از نظر علم و فرهنگ عقب باشد، به همان نسبتخرافه و اوهام در میان آن ها زیادتر خواهد بود. تاریخ، برای مردم شبه جزیره، خرافه و افسانههای زیادی ضبط کرده است، و نویسنده کتاب «بلوغ الارب فی معرفة احوال العرب»[29]، بیشتر آن ها را در همان کتاب، با یک سلسله شواهد شعری و غیره گرد آورده است. انسان پس از مراجعه به این کتاب و غیر آن، با انبوهی از خرافات روبه رو میگردد که مغز عرب جاهلی را پر کرده بود. و این رشتههای بیاساس، یکی از علل عقب افتادگی این ملت، از ملل دیگر بود. بزرگترین سد، در برابر پیشرفت آیین اسلام، همان افسانهها بود، و از این جهت پیامبر با تمام قدرت میکوشید که آثار«جاهلیت» را، که همان افسانه و اوهام بود از میان بردارد. هنگامی که «معاذ بن جبل» را به یمن اعزام نمود، به او چنین دستور داد: «ای معاذ، آثار جاهلیت و افکار و عقاید خرافی را، از میان مردم نابود کن، و سنن اسلام را که همان دعوت به تفکر و تعقل است، زنده نما. »[30] او در برابر تودههای زیادی از عرب که سالیان درازی افکار جاهلی و عقاید خرافی بر آن ها حکومت کرده بود، چنین میگفت: «کل ماثرة فی الجاهلیة تحت قدمی»[31] یعنی: با پدید آمدن اسلام، کلیه مراسم و عقاید و وسایل افتخار موهوم، محو و نابود گردید و زیر پای من قرار گرفت. اینک برای روشن ساختن ارزش معارف اسلام، نمونههایی را در این جا میآوریم: ü مردی که فرزند او دچار گلو درد شده بود، با آویزههای جادوئی وارد محضر پیامبر شد. پیامبر فرمود: فرزندان خود را با این آویزههای جادوئی نترسانید، لازم است در این بیماری از عصاره «عود هندی» استفاده نمائید.[32] امام صادق(ع) میفرمود: «ان کثیرا من التمائم شرک»، بسیاری از بازوبندها و آویزهها شرک است.[33] ü اگر دندان فرزند آنان میافتاد، آن را با دو انگشتبه سوی آفتاب پرتاب کرده میگفتند: آفتاب! دندانی بهتر از این بده. ü زنی که بچهاش نمیماند، اگر هفتبار بر کشته مرد بزرگی قدم میگذاشت، معتقد بودند که: بچه او باقی میماند و... ü شتری را در کنار قبری حبس میکردند، تا صاحب قبر هنگام قیامت پیاده محشور نشود. ü اگر گاو ماده آب نمیخورد، گاو نر را میزدند. محیط پیدایش اسلام على علیه السلام عصر و زمینه بعثت رسول اکرم را این طور توصیف مى فرماید: «اءرسله على حین فترة من الرسل، و طول هجعة من الامم، و انتقاض من المبرم[34] و انتشار من الامور، و تلظ من الحروب و الدنیا کاسفة النور، ظاهرة الغرور، على حین اصفرا من ورقها و ایاس من ثمرها»[35] «خداوند او را در دوره اى مبعوث فرمود: که فترت و فاصله اى در آمدن پیامبران رخ داده بود؛ ملت ها در خوابى گران و طولانى فرو رفته بودند؛ کارها پراکنده، تنور جنگ ها داغ بود؛ جهان را تاریکى فرا گرفته و غرور و فریب در آن نمایان بود؛ برگ درخت بشریت به سوى زردى گراییده، امیدى به میوه این درخت نمى رفت». پیامبران معمولاً در مواقعى ظهور کرده اند که بشریت و لااقل محیط اجتماعى ظهور آن ها، در یک پرتگاه خطرناکى قرار داشته و آن ها سبب نجات و اصلاح اجتماع خود شده اند. قرآن کریم خطاب به مردم عصر رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) چنین مى فرماید: وَ کُنتُمْ عَلى شفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَکُم مِّنهَا[36]. شما در پرتگاه سقوط در آتش بودید که خداوند (به وسیله رسول مکرم ) شما را از آن نجات داد. در عصر بعثت خاتم الانبیاء که تمام دنیا در ظلمت و خاموشى و هرج و مرج و فساد فرو رفته است، ناگهان فریاد «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» بلند مى شود و در آن واحد به دو دگرگونى و انقلاب و دو حرکت دست مى زند. یکی اصلاحات اجتماعی و سیاسی و دیگر اصلاح درونی و تزکیه و تهذیب نفس که از حرکت اول مهم تر و اساسی تر است؛ زیرا ملتی که به اصلاح درون همراه با اصلاح برون نپردازد خود زمینه فساد و تباهی را مهیا می کند. زنان و دختران در دوره جاهلیت[37] گاهى عقیده اى به بشر تحمیل مى شود، از هر راهى ولو از راه تقلید آباء و اجداد، و بعد انسان به آن عقیده خو مى گیرد و آن عقیده بدون آن که با قوه تفکر او کوچکترین ارتباطى داشته باشد، در روح او مستقر مى گردد. اولین خاصیت و اثر این گونه عقاید این است که جلوى تفکر آزاد انسان را مى گیرد و به صورت زنجیرى براى عقل و فکر انسان در مى آید. این گونه عقاید عبارت است از یک سلسله زنجیرهاى اعتقادى و عرفى و تقلیدى که به دست و پاى فکر و روح انسان بسته مى شود، و همان طورى که یک آدم به زنجیر کشیده و به غُل بسته شده، خودش قادر نیست آن زنجیر را از دست و پاى خودش باز بکند، شخص دیگرى لازم است تا با وسایلى که در اختیار دارد آن را از دست و پا و گردن او باز بکند، ملت هایى هم که نه از روى تفکر، عقایدى را پذیرفته اند بلکه از روى یک نوع عادت، تقلید، تلقین و... آن عقاید را پیدا کرده اند چون فکر آن ها را به زنجیر کشیده است، نیروى دیگرى لازم است که این زنجیرها را پاره کند تا بتواند خودش آزادانه فکر کند و عقیده اى را بر مبناى تفکر انتخاب بکند. این از بزرگترین خدمت هایى است که یک فرد مى تواند به بشر بکند. یکى از کارهاى انبیاء همین بوده است که این گونه پایگاه هاى اعتقادى را خراب کنند تا فرد آزاد شده بتواند آزادانه درباره خودش، سرنوشت و اعتقاد خودش فکر کند. در این زمینه مثال خیلى زیاد است. براى این که اجمالاً بدانید انسان در حالى که در زنجیر یک عادت گرفتار است، اصلاً نمى تواند درباره آن فکر بکند، یک مثال کوچک برایتان عرض مى کنم، قیاس بگیرید. یکى از معاریف صحابه رسول خدا (صلى الله علیه و آله) آمد در مقابل حضرت ایستاد و عرض کرد یا رسول الله! من هر چه فکر مى کنم، مى بینم نعمتى که خدا به وسیله شما بر ما ارزانى داشت بیش از آن اندازه اى است که ما تصور مى کنیم. (ظاهراً این سخن را در وقتى گفت که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله به دخترشان یا به یک دختر بچه دیگرى مهربانى مى کرد). بعد یک جریان قساوت آمیزى را از خودش نقل کرد که واقعاً اسباب حیرت است و خود او آن وقت حیرت کرده بود که چگونه بوده است که چنین کارى را انجام مى داده اند. مى گوید: من از کسانى بودم که تحت تأثیر این عادت قرار گرفته بودم که دختر را نباید زنده نگه داشت، دختر مایه ننگ است و این مایه ننگ را باید از میان برد. بعد نقل مى کند که زنش دخترى مى زاید و سپس دختر را مخفى مى کند و به او مى گوید: من دخترم را از میان بردم. دختر بزرگ مى شود، شش یا هفت ساله مى شود. یک روز این دختر را مى آورد به این پدر نشان مى دهد به اطمینان این که ببیند یک چنین دختر شیرینى دارد دیگر کارى به کارش نخواهد داشت، و بعد با چه وضع قساوت آمیزى همین مرد این دختر را زنده به گور مى کند. مى گوید: حال من مى فهمم که ما چه جانورهاى بودیم و تو چطور ما را نجات دادى. ما آن وقتى که این کار را مى کردیم فکر مى کردیم چه کار خوبى داریم مى کنیم. 2- ازدواج تحمیلى[38] در جاهلیت، پدران و در نبودن آن ها برادران چون از طرفى براى خود حتى ولایت و قیمومت قایل بودند، دختر را به اراده خودشان شوهر مى دادند نه به اراده خود او. 3- مهر زنان[39] در جاهلیت پدران و مادران، مهر را به عنوان حق الزحمه و«شیربها» حق خود مى دانستند. در تفسیر کشاف و غیره مى نویسند: هنگامى که دخترى براى یکى از آن ها متولد مى شد و دیگرى مى خواست به او تبریک بگوید، مى گفت: «هنیئا لک النافجة» یعنى این مایه افزایش ثروت، تو را گوارا باد. کنایه از این که بعداً این دختر را شوهر مى دهى و مهر دریافت مى دارد. یکى دیگر[40] از آن رسوم این بود که مردى با زنى ازدواج مى کرد و براى او احیاناً مهر سنگینى قرار مى داد، اما همین که از او سیر مى شد و هواى تجدید عروسى به سرش مى زد زن بیچاره را متهم مى کرد به فحشا و حیثیت او را لکه دار مى کرد و چنین وانمود مى کرد که این زن از اول شایستگى همسرى مرا نداشته و ازدواج باید فسخ شود و من مهرى که داده ام باید پس بگیرم. قرآن کریم این رسم را نیز منسوخ کرد و جلو آن را گرفت. قرآن کریم[41] هر رسمى که موجب تضییع مهر زنان مى شد منسوخ کرد، از آن جمله این که وقتى که مردى نسبت به زنش دل سرد و بى میل مى شد او را در مضیقه و شکنجه قرار مى داد، هدفش این بود که با تحت شکنجه قرار دادن او، او را به طلاق راضى کند و تمام یا قسمتى از آن چه به عنوان مهر به او داده از او پس بگیرد. قرآن کریم فرمود: « وَ لا تَعْضلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مَا ءَاتَیْتُمُوهُنَ»[42]یعنى زنان را به خاطر این که چیزى از آن ها بگیرید و قسمتى از مهرى که به آن ها داده اید جبران کنید تحت مضیقه و شکنجه قرار ندهید! 4- نکاح شِغار[43] نکاح «شِغار» یکى دیگر از مظاهر اختیاردارى مطلق پدران نسبت به دختران بود. نکاح شغار یعنى معاوضه کردن دختران به این نحو[44] که مردى به مرد دیگر مى گفت که من دختر یا خواهرم را به عقد تو در مى آورم که در عوض دختر یا خواهر تو زن من باشد و او هم قبول مى کرد، به این ترتیب هر یک از دو دختر مهر دیگرى به شمار مى رفت و به پدر یا برادر دیگرى تعلق مى گرفت، این نوع نکاح را نکاح «شِغار» مى نامیدند. اسلام این رسم را منسوخ کرد، پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله) فرمود: «لا شغار فى الاسلام»[45]یعنى در اسلام معاوضه دختر یا خواهر ممنوع است. 5- کار کردن داماد براى پدر زن[46] اسلام، آیین کار کردن داماد براى پدر زن را که طبق گفته جامعه شناسان در دوره هایى وجود داشته که هنوز ثروت قابل مبادله اى در کار نبوده منسوخ کرد.[47] داستان موسى و شعیب که در قرآن کریم آمده است از وجود چنین رسمى حکایت مى کند. 6 - ارث زوجیت[48] در زمان جاهلیت رسوم دیگرى نیز بود که عملاً موجب محروم بودن زن از مهر مى شد: یکى از آن ها رسم ارث زوجیت بود: اگر کسى مى مرد وارثان او از قبیل فرزندان و برادران همان طورى که ثروت او را به ارث مى بردند همسرى زن او را نیز به ارث مى بردند پس از مردن شخص: پسر یا برادر میت حق همسرى میت را باقى مى پنداشت و خود را مختار مى دانست که زن او را به دیگرى تزویج کند و مهر را خودش بگیرد ویا او را بدون مهر به همسری خود بگیرند. این رسم[49]نیز منحصر به اعراب نبوده در قوانین قدیم هندى و ژاپنى و رومى و یونانى و ایرانى تبعیض هاى ناروا در مسأله ارث زیاد وجود داشته است. قرآن کریم[50]ارث زوجیت را منسوخ کرد. فرمود: « یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لا یحِلُّ لَکُمْ أَن تَرِثُوا النِّساءَ کَرْها»[51] اى مردمى که به پیغمبر و قرآن ایمان دارید باید بدانید که براى شما روا نیست که زنان مورثان خود را به ارث ببرید، در حالى که خود آن زنان میل ندارند که همسر شما باشند. قرآن کریم در آیه دیگر به طور کلى ازدواج با زن پدر را قدغن کرد هر چند به صورت ارث نباشد و بخواهند آزادانه با هم ازدواج کنند. فرمود: « وَ لا تَنکِحُوا مَا نَکَحَ ءَابَاؤُکم مِّنَ النِّساءِ»[52] با زنان پدران خود ازدواج نکنید. [1] - دره های کوچک و بزرگی که در خلال کوه ها وجود دارد را عرب وادی می نامد. [2] - آثار اسلامی مکه و مدینه، رسول جعفریان، صص 41 و 42 [3] - آثار اسلامی مکه و مدینه، رسول جعفریان، صص 176 و ... [4] - الجاهلیة.ص 44 (به نقل از مجمع الأمثال میدانی.) [5] - تاریخ سیاسی اسلامی، دکتر صادق آیینهوند ص 47 [6] - از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی، رسول جعفریان ص 23 [7] - تاریخ اسلام، علی دوانی ص 40 [8] - تاریخ یعقوبی، جلد 1 ص 314 و تاریخ اسلام، علی دوانی ص 30 [9] - فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ رَسولِهِ «بدانید به جنگ با خدا و فرستاده وى، برخاستهاید» (سوره بقره آیه 279). وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَوا «و حال آن که خدا داد و ستد را حلال، و ربا را حرام گردانیده است»(سوره بقره آیه 275). [10] - المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام،ج 4،ص 48 [11] - رسائل الجاحظ،ج 1،ص 187(تحقیق:عبد السلام هارون). [12] - انساب الاشراف،ج 1،ص 197ـ156،طبقات الکبری،ج 3،ص 248،شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 13،ص .255 [13] - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 14،ص 65،انساب الاشراف،ج 1،ص .230 [14] - نهج البلاغه،نامه نهم. [15] - السیرة النبویة، ابن هشام،ص 416، شرح نهج البلاغه،ج 14، ص 61، تاریخ الیعقوبی، ج 2،ص 36، الصحیح من سیرة النبی(ص)، ج 2،ص 125ـ124 ،سیرة ابن اسحاق، ص243. [16] - آیه «وَ أَنذِرْ عَشِیرَتَک الأَقْرَبِینَ» سوره شعراء، 214 [17] - نک:تفسیر المنار،ج 10،ص 149 [18] - الصحیح من سیره النبی(ص)،ج 2،ص 200،حیاة الصحابه،ج 1،ص 170 از:البدایة و النهایه،ج 3،ص152،وفاء الوفاء،ج 1،ص .27 [19] - حجرات، 14 [20] - انساب الاشراف،ج 1،ص 227 [21] - نهج البلاغه،نامه نهم. [22] - کتاب: فروغ ابدیت، جعفر سبحانی ج 1، ص 43 [23] - «و اهل الارض یومئذ ملل متفرقة،و اهواء منتشرة،و طوائف متشتتة بین مشبه لله بخلقه، او ملحد فی اسمه او مشیر الی غیره فهداهم به من الضلالة،و انقذهم من الجهالة»، نهج البلاغه،خ 1. [24] - «نهج البلاغه»،خ 26. [25] - فروغ ابدیت، جعفر سبحانی ج 1، ص 54 [26] - سوره اعراف/157. [27] - «بحار الانوار»،ج 22/155. [28] - مهلا یا اماه،فان معی من یحفظنی.«بحار»،ج 15/392. [29] - نگارش سید محمود آلوسی،ج 2/286-369. [30] - «تحف العقول»/25،و«سیره ابن هشام»،ج 3/412. [31] - «سیره ابن هشام»،ج 3/412. [32] - «التاج»،ج 3/184. [33] - «سفینه»، اده«رقی». [34] - نهج البلاغه، ترجمه دکتر شهیدى، خ 158، ص 158. [35] - نهج البلاغه (فى ظلال )، خطبه 87، (و همان، ترجمه دکتر شهیدى، خ 89، ص 72. [36] - سوره آل عمران، آیه 103. [37] - پیرامون جمهورى اسلامى ، صص 117و115. [38] - نظام حقوق زن در اسلام ، ص 239. [39] - همان [40] - همان، ص 141. [41] - همان [42] - سوره نساء، آیه 19 . [43] - نظام حقوق زن در اسلام ، ص 89. [44] - همان ، ص 239. [45] - بحار الانوار، ج 103 و 370. [46] - نظام حقوق زن در اسلام ، ص 240. [47] - ریشه چنین رسمى دو چیز بوده است : اول نبودن ثروت ، که داماد اگر قصد خدمتى به زن یا پدر زن مى توانسته بکند غالبا منحصر به این بوده که براى آن ها کار کند. و دوم رسم جهاز دادن بوده است. جامعه شناسان معتقدند که رسم جهاز دادن به دختر از طرف پدر یکى از رسوم و سنن کهن است. پدر براى این که بتواند جهاز براى دختر خود فراهم کند داماد را اجیر خود مى کرد و یا از او پولى دریافت مى کرد، عملا آن چه پدر از داماد مى گرفت به نفع دختر و براى دختر بوده است.به هر حال در اسلام این آیین منسوخ شد و پدر زن حق ندارد مهر را مال خود بداند، هر چند هدف و منظورش این باشد که آن را صرف و خرج دختر کند. این خود دختر است که اختیار آن مال را دارد که به هر نحو بخواهد مصرف کند. در روایات اسلامى تصریح شده که این گونه مهر قرار دادن در اسلام روا نیست . (همان ، صص 241 240؛ این پاورقى از متن آورده شده است . [48] - نظام حقوق در اسلام : ص 241 و هم چنین براى اطلاعات بیشتر ر.ک به همان : صص 281،280 [49] - همان ، ص 281. [50] - همان ، صص 242 241. [51] - سوره نساء، آیه 19. [52] - سوره نساء، آیه 22.
کلمات کلیدی:
|
|
| قسمتی از کتاب الگوهای نوین یاددهی و یادگیری 2 |
| ساعت ۱٠:٢۱ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۸ |
|
مهارت های اساسی زندگی
امروزه علی رغم ایجاد تغییرات عمیق فرهنگی و تغییر در شیوه های زندگی، بسیاری از افراد در رویارویی با مسایل زندگی فاقد توانایی های لازم و اساسی هستند و همین امر آنان را در مواجهه با مسایل و مشکلات زندگی روزمره آسیب پذیر کرده است. پژوهش های بی شماری نشان داده اند که بسیاری از مشکلات بهداشتی و اختلالات روانی- عاطفی ریشه های روانی اجتماعی دارند. برای مثال پژوهش در زمینه اعتیاد و سوء مصرف مواد نشان داده است که سه عامل مرتبط با سوء مصرف مواد عبارتند از: ادامه دارد توانایی اساسی مهارت های زندگی مهارت هاي زندگي شامل ده مهارت اصلي و اساسي هستند كه غالباً به صورت جفت طبقه بندي مي شوند زيرا بين هر جفت ارتباط طبيعي وجود داشته و در حقيقت به منزله دو روي سكه هستند. اين مهارت ها عبارتند از: ادامه دارد
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |


